تبلیغات
دلشکسته - چه زود دیرمیشود...

چه زود دیرمیشود...

دوشنبه 5 دی 1390 10:47 ب.ظ

نویسنده : مسلم محمدیان

مردجوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد.ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش راجلب کرده بودواز ته دل ارزو میکرد که روزی صاحب ان ماشین شود.مرد جوان از پدرش خواسته بودکه برای هدیه فارغ التحصیلی ان ماشین را برایش بخرد.او میدانست که پدر توانایی خرید ان را دارد.

بلاخره روز موعود فرا رسید وپدرش اورا به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به اوگفت: من از داشتن پسرخوبی مثل تو شاد هستم وتو را بیشتر از هرکس دیگری در دنیا دوست دارم سپس یک جعبه به دست او داد.پسر کنجکاو ولی ناامید جعبه را گشود و در ان یک انجیل زیبا که روی ان نام او طلاکوب شده بود یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید وگفت با تمام مال ودارایی که داری انجیل به من میدهی؟؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد...

سالها گذشت ومرد جوان در کارتجارت موفق شد.خانه زیبایی داشت وخانواده ای فوق العاده.یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده وبایدسری به او بزند...از روز فارغ التحصیلی دیگر اورا ندیده بود.

اما قبل ازاینکه اقدامی بکندتلگرافی به دستش رسیدکه خبرفوت پدر در ان بود وحاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است.بنابراین لازم بود  فوراخود را به خانه برساند وبه اوضاع رسیدگی نماید.

هنگامی که به خانه پدر رسیددر قلبش احساس غم وپشیمانی کرد.اوراق وکاغذهای مهم پدر را گشت انها را بررسی نمودو در انجا همان انجیل قدیمی را بازیافت درحالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد وصفحات ان را ورق زد وکلید یک ماشین را پشت جلد ان پیدا کرد

در کنار ان یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین موردنظر او را داشت وجود داشت روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود وروی ان نوشته شده بود:

"تمام مبلغ پرداخت شده است"....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس